چنین گفت …؟

نشانی از نقره بر گردن قشم: هنگام
ژانویه 4, 2017
سرزمین مهر تابان
ژانویه 4, 2017

چنین گفت …؟

فروردین ۱۳۹۲- اندکی پس از خط پایان مسابقه دو ماراتون شهر بوستون آمریکا مشغول تهیه گزارشی از سازمان دهی فوق العاده عالی افراد داوطلب افتخاری برای برگزاری این رویداد مهم به عنوان یک پروژه دبیرستان بودم. مصاحبه ام با دونده ای که چند لحظه پیش از خط پایان رد شد تمام گشت همینطور که دوربین را می چرخاندم روی صحنه رقص شادمانه یک دختر ده ساله در دو سه متری خود دوربین را نگه داشتم. او هم متوجه شد و کاملا رو به دوربینم کرد.

ناگهان دو صدای مهیب به دنبال هم زمین را به لرزه در آورد. ابتدا فکر کردم صدای زمین خوردن و قطعه قطعه شدن صفحه نمایشگر بسیار بزرگی است که در آن نزدیکی قرار داشت. نمی توانستم بپذیرم که صدای بمب بوده است و صدای یک واقعه تصادفی نیست. نمی توانستم باور کنم که این جا در شهر من، این قدر نزدیک گوش من که صدای زنگ آن را به تسخیر در آورده است، چنین زمین از شدت انفجار بلرزد. نمی توانستم قبول کنم که آن منظره پرواز گوی های آتشین و مه سفیدی که به دنبال آن پدید آمد انفجار و دود یک بمب بوده است. نمی خواستم دریابم که بیدارم و اینها حقیقت دارد.

ترسیده و نگران بودم. گویی یخ زده بودم و نمی توانستم حرکت کنم. به والدینم اندیشیدم. حتما نگرانم هستند. من باید سالم از این جا بیرون بروم، حتی اگر شده برای خاطر والدینم. باید کاری می کردم. تکان بخور دیگر. کاری کن! خدای من… التماس می کنم همه را تندرست نگه دار. گویی از خود بی خود شده باشم به سوی محل انفجار به راه افتادم. کمی به خودم آمدم و دودل شدم ولی سپس با قدمهای تندتر و مصمم تر ادامه دادم زیرا شاید می توانستم به انسانهای بی گناهی که برای تماشای خط پایان مسابقه آمده بودند کمک کنم. صحنه های مصاحبه ام با دوستان و اقوام شرکت کنندگان در مسابقه برخی با ملیت و نژادهای متفاوت از جلوی دیدگانم گذشت. آیا هنوز سالم هستند؟

وحشت… با هر قدم بیشتر می شد. وحشت، وقتی رخسار مردم ترسان، فریادزنان و در حال فرار را می دیدم، زندگی آنها در خطر بود. وحشت، مادران با در آغوش گرفتن فرزندان تلاش داشتند سپری برای دلبندان خود بسازند. وحشت، پدرانی که با دستهای باز در پی خانواده می دویدند که آنها را به جای امنی برسانند. من هنوز به سوی مرکز انفجار پیش می رفتم. وحشت کردم … قطره ها و لکه های خون غلیظ روی زمین دیده می شد. نزدیکتر … مردم جراحات جزیی برداشته بودند – زخم روی صورت، بازو، پا. جلوتر …  تکه های لباس که بیشتر آنها خون آلود بودند کف زمین را پر کرده بود. وحشت … مردی را دیدم که پایش از زیر زانو قطع شده بود و خون… وحشت … از پوشاکش فهمیدم وی یکی از دوندگان حاضر در مسابقه بوده و شاید دیگر دویدن را در خواب و رویا ببیند. وحشت … زنی هراسان و با سرعت زیاد از کنارم رد شد، از بازو…. چه بگویم.

هرگز نخواهم توانست این صحنه ها را از ذهنم پاک کنم.

احساس کردم کاری از دستم بر نمی آید. در مرکز یک فاجعه انسانی ایستاده ام، می خواهم به هر کسی کمکی کنم که کمی از رنجش کاسته شود ولی احساس کردم توان کاری ندارم. زنی را دیدم که حیران و سرگردان به من نگاه انداخت و پرسید: «برایان را ندیدی؟» کاش او را دیده بودم! نمی دانستم چکار کنم. یک افسر پلیس با خونسردی و احترام از من درخواست کرد آن جا را ترک کنم. او گفت کسی نمی داند شاید بمب سومی هم در کار باشد. به خانواده این پلیس شجاع فکر کردم و به این که او واقعا نگران جان من بود. بهترین کمک همین بود که از آن جا بروم. رفتم ولی دل و جانم پیش پلیسها و زخمی ها ماند، دلی پر از درد همدردی و جانی درمانده و ناتوان.

در حال دور شدن از صحنه چشمم به چشمان یکی از همشهری ها افتاد. یکدیگر را نمی شناختیم ولی لبخندی به هم زدیم… ما هر دو سالم مانده بودیم. دلم می خواست از سرنوشت آن دختر کوچکی که در لحظه انجار جلو دوربینم می رقصید خبردار شوم. یادم آمد که ترسان در آغوش مادرش پرید. حتما مادرش توانسته با وی از مهلکه بگریزد. کاش می شد با تک تک کسانی که آسیب دیده بودند همدردی کنم و برای بازماندگان کشته شدگان مرهمی باشم.

خدایا سپاس. به خانه وارد شدم. روی زمین خوابیدم و گویی می خواهم از قاتلان انتقام بگیرم، خود را به دیوار می کوبیدم. گریه امانم را بریده بود. لرزه از وجودم رخت بر نمی بست و سپاسداری از خدا از روی لبانم. من سالم ماندم.

من سالم ماندم… من خانواده ام را دوباره می بینم … خدایا سپاس … ولی هنوز چیزی ته دلم نمی گذارد آرام بگیرم. از این که جان سالم به در بردم احساس شرم می کنم و از این که به آن مادر کمک نکردم پسرکوچکش را بیابد احساس گناه.

بامداد فردا به دبیرستان رفتن زیر سایه شوم فاجعه دیروز خیلی سخت بود. ترس بود و البته نیروهای امنیتی هم. با ورود به ایستگاه مترو سربازی را در ورودی می بینم که با دیدن من و دیگران لبخند گرمی می زند. حضور و لبخندش روحیه ام را بهتر می کند. در مرکز شهر امید و تلاش دلگرم کننده است. کودکان می دوند و شاد به شیطنت می پردازند و وقتی به آنها لبخند می زنم برایم دست تکان می دهند. خدایا برایان سالم است؟

هم اکنون مردم بوستون قوی تر و یکدل تر شده اند. تروریستهای کور بدون این که هدف خود را تمییز دهند و بدون این که با یکی از کشته شدگان یا زخمی ها دشمنی داشته باشند، به خوشی و تندرستی عده ای بی گناه از ملل گوناگون دنیا آسیب زدند. البته ما داغدار هستیم و فقدان همه را از هر نژاد و ملتی که باشند فراموش نمی کنیم. اما مانند همیشه انسانهای صلح دوست دوباره برای گسترش دوستی و بر کندن ریشه کینه تلاش می کنند و نیروهای امنیتی به خوشحالی احمقانه آدمکشهای بزدل در گریزگاه های تاریکشان خیلی زود پایان خواهند داد.

بالا: برگردان و برداشتی آزاد از نوشته فاطمه تانیش

من که اشک هنوز روی گونه و چشمم غلتان است به یاد عکسهایی ازکودکان زنده و کشته شده سوریه افتادم. به یاد عکسهای کودکان کشته شده در بمباران شیمیایی حلبچه. به یاد همه کودکانی که به دنیا آمده اند و بدون این که بدانند کینه چیست بدون این که با کسی دشمنی داشته باشند هدف بمب و گلوله قرار می گیرند. کاش آنهایی که با دیگران کینه دارند جرات کنند و خودشان بروند دشمنی خود را به دشمن خود ابراز کنند و دیگرانی را که اصلا همدیگر را نمی شناسند چه رسد به این که کینه از هم داشته باشند، کورکورانه به جان هم نیندازند. شما هم چشم بگشایید. من هم حواسم باشد.

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد.